من میفهممت درکت میکنم
میمیرم اگه ترکت بکنم
احساس تورو حسش میکن
داغون دلت درستش میکنم
آهای فریاد فریاد
عزیزم داره میاد
با اون عشق خدایی
انگاری قلبمو میخواد
راضی نبود زمونه
زمونه رو راضی کردم
با روز و روزگارم راز و نیازی کردم
من به تموم دنیا سلام آشتی گفتم
تا از خدای عالم اجازتو گرفتم
وقتی دلتنگ شدی بیاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره
وقتی نا امید شدی بیاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی
وقتی پر از سکوت شدی بیاد بیار کسی رو که به صدات محتاجه
وقتی دلت از غصه شکست بیاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه
ساخته


میخواستم بعد تیر مطلب بزارم ولی دیدم این مطلب خیلی قشنگه
خواستم بزارم
چیزی شبیه زندگی داره/ دستامو تو دست تو میزاره
باز عشق این کابوس رویایی/ دست از سرمن بر نمی داره
مهتاب چشمات آسمون گیره/ وقتی میای غم از دلم میره
محتاجتم پاشو همین حالا/ فردا برای اومدن دیره
درکم کن این دیونگی سخته/با تو خیالم از خودم تخته
شاید ندونی اما باور کن/هر کی با تو باشه خوشبخته
جز من به هر دیونه ای شک کن/اسم منو روی لبت حک کن
اسم منو بخاطرت بسپار/تردید رو از دنیای من دک کن
دنیامو عاشق کن نگاهش از تو/دلتنگیو دلشوره هاش از من
درکم کن احساسم ترک خورده/خوب عاشقم شو دلمو نشکن

ماه را از آسمان برداشتن
روی رد پای عاشق کاشتن
زندگی یعنی محبت داشتن
در میان خارها گل کاشتن
آب را از ابرها برداشتن
روی گل ها تخم شبنم کاشتن
زندگی یعنی شهامت داشتن
یاس را افسانه ای انگاشتن
غصه را رسمی کهن پنداشتن
زندگی یعنی من و تو ما شدن
رود بودن رفتن و دریا شدن
زندگی یعنی توکل بر خدا
از تمام علقه های تن جدا
زندگی یعنی همین آزاده باش
راستگو عاشق صمیمی ساده باش
دریا اولین عشق مرا بردی دنیا دم به دم مرا تو آزردی
دریا سرگذشتم را به یاد آور دنیا سرنوشتم ا مکن باور
من غریبی قصه پردازم چون غریبی غرق در رازم
گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم آوازم
میروم شبها به ساحل دریا تا بیابم خلوت دل را
روی موج خسته دریا می نویسم اوج غم ها را
باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق می کنی دوباره گمراهم
میکنی دوباره گمراهم

{محبت}
و از این رشته کوه رودی می گذرد بنام:
{صفا}
و این رود به آبراهی می ریزد بنام:
{وفا}
و این آبراه به آبشاری می ریزدبنام:
{عشق}
و در آخر،این آبشار به اقیانوسی می ریزد بنام:
((وداع عشق))
من اينگونه نبودم
من سرکش بودم من جوان بودم من عاشق بودم
همه جا را بر هم مي زدم تا رام شدگان رم کنند. هر جا پا مي گذاشتم،
نواي عشق را يادآوري مي کردم و به خفتگان آن را مي آموختم
آنقدر جنب و جوش داشتم که گاهي احساس مي کردم پرواز مي کنم
آنقدر بصيرت داشتم که هنگام خروش موجها خدا را مي ديدم
دلسوخته ها مرا که مي ديدند از نو شروع مي کردند
پيرها مرا که مي ديدند طراوت جواني را مرور مي کردند و
کودکان مرا همراز قصه هايشان مي کردند
من اينگونه نبودم
عاشقان را پس ميزدم تا عاشق تر شوند و معشوق را هر روز سلام مي دادم
تا مگر روزي دلتنگم گردد. گلها را آب مي دادم تا قدري از طراوتشان را
به من هديه کنند. پرندگان را غذا مي دادم تا برايم دعا کنند
برايشان آواز مي خواندم تا بلندتر خدا را صدا زنند
به کودکان مي آموختم چگونه خداوند را فرا خوانند
و به دختران ياد مي دادم چگونه لبخند بزنند
به مجنونان سوداي عاشقي و به معشوقان ناز را مي آموختم
من اينگونه نبودم
شبها فرشته ها برايم لالايي مي گفتند و در خواب خدا مرا نوازش مي کرد
حافظ نيتم را مي دانست و با من حرف مي زد . وقتي دلم مي گرفت ابرها هم مي گرفتند
و مي باريدند و وقتي شاد بودم برگها برايم مي رقصيدند و
موجها پايکوبي مي کردند
من اينگونه نبودم
تا روزي زمين و آسمان به من حسادت کردند . برايم دامي دوختند
تا مگر به آن گرفتار شوم و رام شوم
در يکي از روزهاي زمستان که خيلي شبيه بهار بود
نه سرد بود نه گرم ،نه زيبا بود نه زشت، نه خلوت بود نه پر ازدحام ،
نه ابري نه آفتابي. همه چيز عادي بود
و من مانند عاشقان خوشدل و مهربان قلبم را با احتياط در دو دستم گرفتم
و با تبسمي کودکانه آن را به تو تقديم کردم
تو آن را گرفتي، نگاهش کردي و خنديدي
فهميدم ، به سادگيم خنديدي
!
و اين همان دامي بود که روزگار براي رام کردنم انديشيده بود
و من ديگر دلم را نديدم
دلم کجاست؟ پيش تو که نيست ؟ آن را چه کار کردي؟
لا اقل بگو کجاست تا خودم آن را پيدا کنم؟
!
دلم آن قدر سنگين بود که آن را رها کردي؟
يا آنقدر سبک بود که پروازش دادي؟
شايد آنقدر بزرگ بود که جاي سينه ات را تنگ کرده بود؟
!
يا آنقدر کوچک بود که گمش کردي؟
گم شده؟؟
مي دانم هيچ کدام اينها نيست . تو آن را شکستي و
هر تکه اش را به دور دستي پرتاب کردي تا هيچ وقت آن را نيابم و ديوانه شوم
و از آن روز نه ديگر صداي پرنده اي برايم دلنشين است
نه خروش موجي برايم زيباست
نه لبخندي، نه اميدي، نه بوسه اي نه آوازي
....
حتي حافظ هم ديگر به من راست نمي گويد ديگر از آن تک سوار خبري نيست
چهره ام حوصله آينه را سر مي برد و صدايم براي ديگران عادت شده
کاش دلي در کار نبود که عشقي باشد و دامي و تو
اصلا نفهميدم کي پير شدم




آمار
وبلاگ:

